آنقدر فکر و توجه کسی را مشغول کردن که برای چیزهای دیگر مجال کمی باقی بماند.
مثالهای طبیعی
Rising rents preoccupy many young families.
افزایش اجارهبها ذهن بسیاری از خانوادههای جوان را مشغول کرده است.
Her results have preoccupied her for weeks.
نتایج امتحانش هفتههاست که فکر او را درگیر کردهاند.
Job security is preoccupying voters this year.
امسال امنیت شغلی به دغدغهٔ اصلی رأیدهندگان تبدیل شده است.
نکتهٔ کاربردی
فعلِ معلوم preoccupy شخصِ درگیر را مفعول میگیرد؛ ساخت رایج با صفت، be preoccupied with something است.
