معنی ۱neutral · 90%
طوری رفتار کردن که گویی چیزی درست است، درحالیکه میدانیم درست نیست
مثالهای طبیعی
He pretended to understand the explanation.
او وانمود کرد که توضیح را میفهمد.
The children pretended that the sofa was a boat.
بچهها وانمود کردند مبل یک قایق است.
She pretended to be happy.
او وانمود کرد خوشحال است.
نکتهٔ کاربردی
از `pretend to + base verb` یا `pretend that + clause` استفاده میشود.
ترکیبهای رایج
— وانمود کردن که چیزی هستیم که در واقع نیستیم

