معنی ۱neutral · 90%
اصلی یا مهمترین در میان چند چیز
مثالهای طبیعی
The principal reason for the delay was bad weather.
دلیل اصلی تأخیر هوای بد بود.
Tourism is the island's principal source of income.
گردشگری منبع اصلی درآمد این جزیره است.
Our principal concern is passenger safety.
نگرانی اصلی ما ایمنی مسافران است.
نکتهٔ کاربردی
`Principal` کمی رسمی است و معمولاً مستقیماً پیش از اسم میآید.
ترکیبهای رایج
— دلیل اصلی
