معنی ۱formal · 90%
معمولی و فاقد تخیل، جذابیت یا هیجان.
مثالهای طبیعی
The promised adventure became a prosaic bus journey.
ماجراجویی وعدهدادهشده به سفری معمولی با اتوبوس تبدیل شد.
Her latest paintings struck reviewers as prosaic.
نقاشیهای تازهٔ او از نظر منتقدان بیروح و پیشپاافتاده بودند.
The explanation was more prosaic than anyone expected.
توضیح ماجرا از آنچه همه انتظار داشتند عادیتر بود.
نکتهٔ کاربردی
رسمی و گاهی اندکی انتقادی است.
