معنی ۱neutral · 87%
فاقد هدف روشن یا دلیل مشخص برای انجام شدن.
مثالهای طبیعی
We spent a purposeless afternoon wandering around town.
یک بعدازظهر را بیهدف در شهر پرسه زدیم.
The discussion felt purposeless without an agenda.
بدون دستور جلسه، بحث بیهدف به نظر میرسید.
His days grew more purposeless after retirement.
پس از بازنشستگی، روزهایش روزبهروز بیهدفتر شدند.
نکتهٔ کاربردی
فعالیت purposeless هدف آشکاری ندارد، ولی همچنان ممکن است لذتبخش یا آرامشبخش باشد.
