معنی ۱neutral · 90%
عملی که در آن با نیرو شخص یا چیزی به جلو یا دورتر حرکت داده میشود
مثالهای طبیعی
Give the door a gentle push.
در را آرام هل بده.
The car needed one final push.
خودرو به یک هل نهایی نیاز داشت.
A sudden push made him lose balance.
یک هل ناگهانی باعث شد تعادلش را از دست بدهد.
نکتهٔ کاربردی
وقتی منظور یک عمل مشخصِ هل دادن یا فشار دادن است، `Push` قابلشمارش است.
ترکیبهای رایج
— یک بار چیزی را هل دادن

