معنی ۱neutral · 90%
فرایند، حرکت یا ضرباهنگی را سریعتر کردن یا خود بهتدریج سریعتر شدن.
مثالهای طبیعی
Her pace quickened near the finish line.
نزدیک خط پایان، سرعت قدمهایش بیشتر شد.
The reforms could quicken economic recovery.
این اصلاحات میتوانند به بهبود اقتصادی شتاب بدهند.
His breathing was quickening as help approached.
هرچه کمک نزدیکتر میشد، نفسهای او تندتر میشدند.
نکتهٔ کاربردی
quicken میتواند بدون مفعول هم به کار رود. برخلاف accelerate هنگام سرعت دادن عمدی به وسیلهٔ نقلیه، این فعل صرفاً به معنای «تمام کردن» نیست.
