چیزی را درهم و گرهخورده کردن یا خود به تودهای درهم و گرهخورده تبدیل شدن
مثالهای طبیعی
The loose thread ravelled around the needle.
نخِ شل دور سوزن درهم پیچید.
The yarn ravels easily when handled roughly.
کاموا اگر خشن با آن رفتار شود بهراحتی درهم میپیچد.
Avoid twisting the cord, or you may ravel it.
از پیچاندن طناب خودداری کنید، وگرنه ممکن است آن را درهم کنید.
نکتهٔ کاربردی
`Ravel` در گفتوگوی روزمره رایج نیست؛ معمولاً `tangle` طبیعیتر است.
