معنی ۱neutral · 90%
لحظه یا فرایند آگاه شدن کامل از یک واقعیت، وضعیت یا اهمیت
مثالهای طبیعی
The realization that we were late changed our plan.
اینکه فهمیدیم دیر کردهایم، برنامهمان را تغییر داد.
She had a sudden realization during the conversation.
او در طول گفتوگو ناگهان به نکتهای پی برد.
Realization of the risk came too late.
آگاهی از خطر خیلی دیر حاصل شد.
نکتهٔ کاربردی
`realization` اغلب محتوای آگاهی تازه را با `that` معرفی میکند، مانند `the realization that the plan could fail`.
