قطعات جداشدهٔ چیزی را دوباره به یکدیگر وصل و آن را بازسازیکردن.
مثالهای طبیعی
I reassembled the bicycle after replacing the brakes.
پس از تعویض ترمزها، دوچرخه را دوباره سرهم کردم.
Reassemble the shelf once the paint has dried.
وقتی رنگ خشک شد، قفسه را دوباره سرهم کنید.
The technician is reassembling the printer now.
تکنسین همین حالا مشغول سرهمکردن دوبارهٔ چاپگر است.
نکتهٔ کاربردی
در دستورالعملهای تعمیر و گزارشهای نگهداری رایج است.
