معنی ۱neutral · 89%
رویداد یا تجربهای را معمولاً با جزئیات یا ترتیب برای کسی تعریف کردن
مثالهای طبیعی
She recounted the incident calmly during the interview.
او در مصاحبه ماجرا را با آرامش بازگو کرد.
He recounts his childhood in remarkable detail.
او دوران کودکیاش را با جزئیات چشمگیری روایت میکند.
The witness recounted how the argument had started.
شاهد بازگو کرد که مشاجره چگونه آغاز شده بود.
نکتهٔ کاربردی
`recount` از `tell` رسمیتر است و اغلب گزارش مفصل رویدادهای گذشته را القا میکند.
