درستکاریِ پایدار و پایبندیِ عملی به آنچه از نظرِ اخلاقی درست است.
مثالهای طبیعی
Her reputation for rectitude survived years of public scrutiny.
اعتبارِ او به درستکاری، از سالها نظارت و بررسیِ عمومی سربلند بیرون آمد.
Colleagues admired his moral rectitude more than his charisma.
همکاران بیش از جذابیتِ شخصیاش، درستکاریِ اخلاقیِ او را تحسین میکردند.
The governor preached rectitude while concealing serious conflicts of interest.
فرماندار در حالی از پاکدستی دم میزد که تعارضِ منافعِ جدیِ خود را پنهان میکرد.
نکتهٔ کاربردی
واژهای رسمی و تحسینآمیز است. Fiscal rectitude مفهومِ رفتارِ درست را به ادارهٔ مسئولانهٔ امورِ مالی گسترش میدهد.
