معنی ۱neutral · 89%
فرایند یا دورهٔ بازیابی سلامتی یا انرژی پس از بیماری یا فعالیتی خستهکننده.
مثالهای طبیعی
His recuperation after the accident lasted several months.
دوران نقاهت او پس از حادثه چند ماه طول کشید.
Training schedules should allow time for recuperation.
برنامههای تمرینی باید فرصتی برای بازیابی نیرو در نظر بگیرند.
The quiet retreat offered space for recuperation.
اقامتگاه آرام، فضایی برای تجدید قوا فراهم میکرد.
نکتهٔ کاربردی
recuperation اسم است و recuperate فعل. هر دو اغلب بر استراحت و بهتر شدنِ تدریجی تأکید دارند.
