فرایندِ دوباره عضو یا بخشی از یک جامعه، سازمان یا نظام شدن پس از دورهای جدایی.
مثالهای طبیعی
The charity supports reintegration into society after prison.
این مؤسسهٔ خیریه از بازگشت و جاافتادن دوبارهٔ افراد در جامعه پس از زندان حمایت میکند.
Staff reintegration proved difficult after the two offices merged.
پس از ادغام دو دفتر، جاافتادن دوبارهٔ کارکنان در ساختار مشترک دشوار بود.
Her reintegration into school required careful planning.
بازگشت و سازگار شدنِ دوبارهٔ او با محیط مدرسه به برنامهریزی دقیقی نیاز داشت.
نکتهٔ کاربردی
reintegration فقط وارد شدن دوباره به یک مکان نیست؛ بر پذیرفته شدن و مشارکت پایدار در گروه نیز تأکید دارد.
