حق، اختیار، جایگاه یا چیزی را که پیشتر در اختیار داشتهایم آگاهانه یا بهطور رسمی واگذار کردن.
مثالهای طبیعی
The founder relinquished control to her daughter.
بنیانگذار شرکت، کنترل آن را به دخترش واگذار کرد.
He agreed to relinquish his claim to the property.
او موافقت کرد از ادعای مالکیتِ آن ملک دست بکشد.
After ten years, she will relinquish the chairmanship.
او پس از ده سال از ریاست هیئت کنارهگیری خواهد کرد.
نکتهٔ کاربردی
relinquish مفعول مستقیم میگیرد و معمولاً به کنار گذاشتن حق یا مسئولیتی مهم اشاره دارد، نه دور انداختنِ اتفاقی یک وسیلهٔ معمولی.
