معنی ۱neutral · 87%
بهطور مداوم تکرارشدنی، اغلب به شکلی خستهکننده
مثالهای طبیعی
Data entry can be repetitive work.
وارد کردن دادهها ممکن است کاری تکراری باشد.
The second half felt repetitive and slow.
نیمهٔ دوم تکراری و کند به نظر میرسید.
Managers should reduce repetitive tasks where possible.
مدیران باید تا حد امکان کارهای تکراری را کاهش دهند.
نکتهٔ کاربردی
repeated صرفاً یعنی اتفاقی دوباره رخ داده؛ repetitive اغلب به بیتنوعی و تکرار طولانی اشاره دارد.
