چیزی که بر اساس قانون یا مقررات باید به مرجع یا سازمان مسئول گزارش داده شود.
مثالهای طبیعی
Every reportable accident must reach the safety officer.
هر حادثهای که گزارش آن الزامی است باید به اطلاع مسئول ایمنی برسد.
Certain employee benefits count as reportable income.
بعضی مزایای کارکنان جزء درآمدهایی محسوب میشوند که باید اظهار شوند.
The disease became reportable under the new regulations.
بر اساس مقررات جدید، گزارش آن بیماری به مراجع مسئول الزامی شد.
نکتهٔ کاربردی
reportable به معنای «قبلاً گزارششده» نیست؛ بلکه نشان میدهد ارائهٔ اطلاعات دربارهٔ آن الزامی است.
