کسی که نمیتواند آرام بگیرد، یکجا بماند یا احساس رضایت کند.
مثالهای طبیعی
The children grew restless during the long journey.
بچهها در سفر طولانی بیقرار شدند.
He felt restless before his interview.
او پیش از مصاحبهاش احساس بیقراری میکرد.
Why do you seem so restless tonight?
چرا امشب اینقدر بیقراری؟
نکتهٔ کاربردی
restless کسی را توصیف میکند که آرام و قرار ندارد؛ با restful متفاوت است.
