در حال حرکت با چرخیدن پیدرپی روی یک سطح.
مثالهای طبیعی
The rolling ball stopped beside the fence.
توپ غلتان کنار حصار ایستاد.
A rolling suitcase made the journey easier.
چمدان چرخدار سفر را آسانتر کرد.
A rolling wheel pushed the cart downhill.
چرخی در حال غلتیدن گاری را به سرازیری راند.
نکتهٔ کاربردی
rolling معمولاً چرخیدن را دربر دارد و در rolling waves کاربرد تصویری هم پیدا میکند.
