معنی ۱formal · 86%
نشاندهندهٔ اندیشیدن و تأمل عمیق و طولانی دربارهٔ چیزی.
مثالهای طبیعی
The film has a slow, ruminative pace.
فیلم ریتمی آرام و تأملبرانگیز دارد.
She became ruminative after the difficult meeting.
او پس از آن جلسهٔ دشوار در فکر فرو رفت.
His ruminative essays revisit the choices of his youth.
مقالههای تأملیِ او بارها به انتخابهای دوران جوانیاش بازمیگردند.
نکتهٔ کاربردی
لحنی رسمی و ادبی دارد و بیشتر به اندیشیدن آرام و مداوم اشاره میکند تا تصمیمگیری سریع.
