معنی ۱neutral · 85%
بهاندازهای خوب که نیاز، معیار یا انتظار را برآورده کند
مثالهای طبیعی
Her progress this term was satisfactory.
پیشرفت او در این نیمسال رضایتبخش بود.
Was the repair satisfactory to you?
تعمیر برایت رضایتبخش بود؟
The second report was more satisfactory than the first.
گزارش دوم از گزارش اول رضایتبخشتر بود.
نکتهٔ کاربردی
Satisfactory یعنی قابلقبول، نه فوقالعاده؛ unsatisfactory یعنی ناکافی یا نامطلوب.
ترکیبهای رایج
— نتیجهای مطابق انتظار
