معنی ۱neutral · 85%
بررسیکنندهٔ دقیق و نقادانهٔ موضوعی برای یافتن واقعیتهای مهم یا ضعفهای پنهان.
مثالهای طبیعی
The panel asked searching questions about her experience.
اعضای هیئت پرسشهای موشکافانهای دربارهٔ تجربهٔ او مطرح کردند.
His report offered a searching analysis of the failure.
گزارش او تحلیلی عمیق و موشکافانه از علت شکست ارائه کرد.
She gave him a searching look before answering.
او پیش از پاسخدادن، نگاهی کاوشگرانه به مرد انداخت.
نکتهٔ کاربردی
searching در اینجا عمق بررسی را میرساند؛ در جملهٔ کسی که به دنبال کلید میگردد، searching فعل است، نه این صفت.
