احساس فیزیکیای که بدن یا چیزی که بر بدن اثر میگذارد ایجاد میکند
مثالهای طبیعی
She reported a burning sensation in her left hand.
او از حس سوزش در دست چپش خبر داد.
A tingling sensation spread across his fingers.
حس گزگز در انگشتانش پخش شد.
The numb sensation gradually disappeared after treatment.
حس بیحسی پس از درمان بهتدریج از بین رفت.
نکتهٔ کاربردی
این معنی به حس بدنی اشاره دارد، نه به احساس عاطفی یا نظر.
