معنی ۱formal · 85%
مربوط به حواس جسمانی یا تجربهٔ دیدن، شنیدن، لمسکردن، چشیدن و بوییدن.
مثالهای طبیعی
The installation creates a rich sensorial experience.
این چیدمان هنری تجربهٔ حسیِ غنیای ایجاد میکند.
Lighting and music contribute to the sensorial appeal.
نورپردازی و موسیقی به جذابیت حسی آن کمک میکنند.
Her account is filled with sensorial details of the market.
روایت او سرشار از جزئیات حسیِ بازار است.
نکتهٔ کاربردی
sensorial جایگزینی نسبتاً رسمی برای sensory است و لزوماً معنای جنسی ندارد.
