وضعیتی که فرد مجبور است بدونِ آزادیِ شخصی به دیگران خدمت کند یا از آنان فرمان ببرد.
مثالهای طبیعی
Generations were condemned to servitude under the plantation system.
نسلهای پیاپی در نظامِ کشتزارهای بزرگ به بندگیِ اجباری محکوم شدند.
The workers escaped years of debt servitude.
کارگران از سالها بیگاری در قبالِ بدهی گریختند.
Her escape from servitude drives the entire plot.
گریختنِ او از بندگیِ اجباری، محورِ تمامِ داستان است.
نکتهٔ کاربردی
Servitude از کارکردن در موقعیتی زیردستانه معنایِ شدیدتری دارد؛ آزادیِ فرد بهشدت محدود شده است.
