حلوفصل کردن؛ ساکن شدن.
مثالهای طبیعی
They decided to settle in a small town.
تصمیم گرفتند در شهری کوچک ساکن شوند.
The neighbours finally settled their dispute.
همسایهها سرانجام اختلافشان را حلوفصل کردند.
Let's settle the bill before we leave.
قبل از رفتن صورتحساب را تسویه کنیم.
نکتهٔ کاربردی
در ترکیب «settle a dispute»، «settle» در معنای «حلوفصل کردن» بهکار رفته است. این فعل را متناسب با زمان و فاعل صرف کنید.
