با ازبینبردن برجستگیها، چینها یا زبریها، سطحی را صاف و هموار کردن.
مثالهای طبیعی
She smoothed the cloth with her palm.
او با کف دست پارچه را صاف کرد.
Smooth the rough edge before painting.
پیش از رنگکردن، لبهٔ زبر را صاف کنید.
The attendant has smoothed out the sheet's creases.
مسئول خدمات چینهای ملحفه را صاف کرده است.
نکتهٔ کاربردی
این فعل به عملی اشاره دارد که سطح را صاف میکند، نه صرفاً لمسکردن آن.
