معنی ۱neutral · 95%
پاسخ یک مشکل، سؤال یا معما را پیدا کردن.
مثالهای طبیعی
Can you solve this problem?
میتوانی این مشکل را حل کنی؟
She solved the puzzle quickly.
او معما را سریع حل کرد.
We need to solve this issue.
باید این مسئله را حل کنیم.
نکتهٔ کاربردی
وقتی پاسخ یا راهی برای رسیدگی به یک مشکل پیدا میکنی از solve استفاده کن.
ترکیبهای رایج
— راهحلی برای یک مشکل پیدا کردن

