کسی که بهویژه بر اثر احساس شدید توان حرف زدن ندارد.
مثالهای طبیعی
The surprise left her speechless.
آن غافلگیری او را بیزبان کرد.
He stood speechless as the results were announced.
وقتی نتایج اعلام شد، او ماتومبهوت و بیحرف ایستاده بود.
Are you genuinely speechless after that performance?
بعد از آن اجرا واقعاً زبانت بند آمده؟
نکتهٔ کاربردی
speechless اغلب به شوک، شگفتی یا احساسات اشاره دارد، نه ناتوانی دائمی در گفتار.
