بهسرعت دور یک نقطهٔ مرکزی چرخیدن یا چیزی را به این شکل چرخاندن
مثالهای طبیعی
The child spun around until she felt dizzy.
کودک آنقدر دور خودش چرخید تا سرگیجه گرفت.
He spins the wheel with one hand.
او با یک دست چرخ را میچرخاند.
The blades were spinning at high speed.
پرهها با سرعت زیادی در حال چرخیدن بودند.
نکتهٔ کاربردی
`Spin` میتواند لازم باشد، وقتی چیزی خودش میچرخد، یا متعدی باشد، وقتی کسی جسمی را میچرخاند.
