معنی ۱informal · 85%
نرم و بهراحتی در اثر فشار تغییرشکلدهنده.
مثالهای طبیعی
These tomatoes feel squashy near the stems.
این گوجهها نزدیک دمشان نرم و لهشدنی شدهاند.
She chose a squashy pillow for the sofa.
او برای مبل یک بالش نرم و فشردهشونده انتخاب کرد.
The foam ball is squashier than the rubber one.
توپ اسفنجی از توپ لاستیکی نرمتر و فشردهشوندهتر است.
نکتهٔ کاربردی
squashy اغلب دربارهٔ میوه، کوسن یا اسباببازی به کار میرود. شکلهای مقایسهٔ معمول squashier و squashiest هستند.
