معنی ۱neutral · 86%
دارای سطحی که چیزها بهآسانی به آن میچسبند.
مثالهای طبیعی
My hands are sticky after eating mango.
بعد از خوردن انبه دستهایم چسبناک شدهاند.
This sticky tape holds the paper together.
این نوارچسب کاغذها را به هم میچسباند.
The table felt sticky, so we wiped it.
میز چسبناک بود، برای همین پاکش کردیم.
نکتهٔ کاربردی
Sticky چیزی را توصیف میکند که خاصیت چسبندگی دارد؛ stuck به چیزی اشاره دارد که از قبل در جایی گیر کرده یا چسبیده است.
