یک حلقه یا بخش کوچک نخ که هنگام دوختن یا بافتن با سوزن ایجاد میشود.
مثالهای طبیعی
I made one careful stitch near the button.
کنار دکمه با دقت یک کوک زدم.
Her stitches are neat and even.
کوکهای او مرتب و یکدستاند.
He dropped a stitch while knitting a scarf.
هنگام بافتن شال، یک دانه از دستش در رفت.
نکتهٔ کاربردی
Stitch یک واحد دوخت یا بافت است؛ seam خطی است که دو تکه پارچه در آن به هم متصل میشوند.
