معنی ۱neutral · 90%
از روی دلخوری یا خشمِ فروخورده، ساکت و کنارهگیر بودن و میلی به گفتوگو نشانندادن.
مثالهای طبیعی
He became sullen after the meeting with his teachers.
او پس از دیدار با معلمانش عبوس و گوشهگیر شد.
A sullen silence settled over the table.
سکوتی سنگین و آکنده از دلخوری بر سر میز حاکم شد.
After the warning, her replies grew increasingly sullen.
پس از آن اخطار، پاسخهای او رفتهرفته عبوسانهتر شد.
نکتهٔ کاربردی
در sullen، دلخوری در سکوت و گوشهگیری نمایان میشود؛ فرد ممکن است اصلاً حرفی نزند.
