داشتن پوستی نسبتاً تیره یا سبزه.
مثالهای طبیعی
A swarthy traveller stepped from the crowded coach.
مسافری سبزهرو از کالسکهٔ شلوغ پیاده شد.
The portrait shows a swarthy face beneath a broad hat.
در پرتره، چهرهای سبزهرو زیرِ کلاهی لبهپهن دیده میشود.
His complexion looked swarthy after months outdoors.
بعد از ماهها کار در فضای باز، پوستش تیرهتر به نظر میرسید.
نکتهٔ کاربردی
این صفت در نثرِ مدرن ممکن است قدیمی یا کلیشهساز تلقی شود؛ برای توصیف واقعی، فقط ویژگیهای مرتبط و قابلمشاهده را ذکر کنید.
