نشاندهندهٔ درک و توجه نسبت به مشکلات یا احساسات فردی دیگر
مثالهای طبیعی
Her manager was sympathetic when she explained the family problem.
وقتی او مشکل خانوادگیاش را توضیح داد، مدیرش با او همدل بود.
He gave me a sympathetic smile after the bad news.
بعد از شنیدن خبر بد، با لبخندی همدلانه به من نگاه کرد.
The second doctor was more sympathetic to her concerns.
پزشک دوم نسبت به نگرانیهای او همدلتر بود.
نکتهٔ کاربردی
این معنی بر درک احساسات یا دشواریهای فرد دیگری تمرکز دارد.
