معنی ۱neutral · 85%
ساماندادن چیزی بر پایهٔ نظامی روشن و یکدست یا مجموعهای از رویههای مشخص.
مثالهای طبیعی
We need to systematize our client records.
لازم است سوابق مشتریانمان را نظاممند کنیم.
The staff systematized the catalogue after the move.
کارکنان پس از جابهجایی، فهرست اقلام را به شکلی منظم و نظاممند تنظیم کردند.
Daily checks were systematized into a repeatable process.
بررسیهای روزانه به فرایندی تکرارپذیر و منظم تبدیل شدند.
نکتهٔ کاربردی
systematize یعنی ایجاد قواعد یا ساختار منسجم؛ چیزی فراتر از مرتبکردن سادهٔ یک میز است.
