معنی ۱neutral · 86%
توانا یا مایل به اندیشیدن دقیق دربارهٔ ایدهها و داوری مستقل.
مثالهای طبیعی
A thinking student asks challenging questions.
دانشآموز اهل فکر سؤالهای چالشبرانگیز میپرسد.
We need thinking leaders, not automatic agreement.
به رهبران متفکر نیاز داریم، نه موافقت کورکورانه.
This essay challenges every thinking reader.
این مقاله هر خوانندهٔ اهل فکری را به چالش میکشد.
نکتهٔ کاربردی
بیشتر پیش از اسم میآید؛ She is thinking معمولاً فعل است، نه همین صفت.
