معنی ۱neutral · 90%
بخش نرم و متحرک داخل دهان که برای چشیدن، صحبت کردن و بلعیدن استفاده میشود
مثالهای طبیعی
I burned my tongue on the hot soup.
زبانم با سوپ داغ سوخت.
The doctor asked me to show my tongue.
پزشک از من خواست زبانم را نشان بدهم.
The spice left my tongue feeling numb.
ادویه باعث شد زبانم بیحس شود.
نکتهٔ کاربردی
املای این واژه شامل حروف تلفظنشده است؛ تلفظ آن یکهجایی است.
ترکیبهای رایج
— زبان را از دهان بیرون آوردن

