معنی ۱neutral · 86%
برانگیزانندهٔ همدردی، محبت یا احساسات لطیف در دیگران.
مثالهای طبیعی
The ending was surprisingly touching.
پایان داستان بهطرز غافلگیرکنندهای تأثیرگذار بود.
Her touching speech moved the whole audience.
سخنرانی احساسی او همهٔ حاضران را تحت تأثیر قرار داد.
This letter feels more touching than the photographs.
این نامه از عکسها هم تأثیرگذارتر است.
نکتهٔ کاربردی
Touching به احساسات مربوط است، نه صرفاً تماس جسمی.
