فراتر از آنچه بتوان با تجربه و ادراکِ معمول توضیح داد یا فهمید.
مثالهای طبیعی
The installation gave visitors a transcendental sense of stillness.
این چیدمانِ هنری به بازدیدکنندگان حسی متعالی از سکون بخشید.
What happened that evening felt transcendental to her.
آنچه آن شب رخ داد، برای او تجربهای فراتر از امرِ عادی به نظر میرسید.
Critics described the final chorus as transcendental.
منتقدان همخوانیِ پایانی را متعالی توصیف کردند.
نکتهٔ کاربردی
این صفت غالباً بارِ معنوی یا فلسفی دارد؛ آن را برای تعریفِ روزمره از هر چیزِ خوب به کار نبرید.
