معنی ۱formal · 85%
ظاهر یا ماهیتِ کسی یا چیزی را به شکلی چشمگیر دگرگون کردن.
مثالهای طبیعی
The lighting transfigured the actor’s face.
نورپردازی چهرهٔ بازیگر را بهکلی دگرگون کرد.
New public gardens have transfigured the neighbourhood.
باغهای عمومی جدید چهرهٔ محله را کاملاً عوض کردهاند.
Her expression was transfigured by sudden joy.
چهرهاش بر اثر شادی ناگهانی دگرگون شده بود.
نکتهٔ کاربردی
transfigure از transform تصویریتر و ادبیتر است و بهویژه در توصیفهای ادبی کاربرد دارد.
