کسی را از شدت شیفتگی، ترس یا شگفتی کاملاً بیحرکت و مبهوت کردن.
مثالهای طبیعی
The singer’s final note transfixed the audience.
آخرین نتِ خواننده تماشاگران را میخکوب کرد.
The rabbit stood transfixed by the headlights.
خرگوش در نور چراغهای جلو خودرو خشکش زده بود.
Viewers were transfixed as the rescue unfolded live.
تماشاگران هنگام پخش زندهٔ عملیات نجات، چشم از تصویر برنمیداشتند.
نکتهٔ کاربردی
این فعل اغلب در حالت مجهول یا با مفعول انسانی به کار میرود؛ عامل میتواند ترس باشد یا تحسین.
