معنی ۱neutral · 89%
تغییری عمده در شکل، ظاهر، ماهیت یا شیوهٔ عملکرد چیزی
مثالهای طبیعی
The company underwent a dramatic transformation within five years.
شرکت ظرف پنج سال دگرگونی چشمگیری را تجربه کرد.
The transformation of the district attracted new residents.
دگرگونی این منطقه ساکنان جدیدی را جذب کرد.
Digital transformation has altered how customers access services.
تحول دیجیتال شیوهٔ دسترسی مشتریان به خدمات را تغییر داده است.
نکتهٔ کاربردی
`Transformation` تغییر اساسی را میرساند، نه یک اصلاح جزئی.
