معنی ۱formal · 90%
چیزی را از نظر ماهیت به شکل یا کیفیتی اساساً متفاوت تبدیل کردن یا چنین تغییر یافتن.
مثالهای طبیعی
The painter transmutes grief into vivid landscapes.
نقاش اندوه را به منظرههایی پررنگولعاب تبدیل میکند.
In the tale, stones were transmuted into gold.
در افسانه، سنگها به طلا تبدیل شدند.
Over time, her anger transmuted into determination.
با گذشت زمان، خشم او به اراده و عزم بدل شد.
نکتهٔ کاربردی
فعلی رسمی و اغلب ادبی است که تغییری عمیق در ماهیت را میرساند، نه صرفاً جابهجایی یک شیء.
