معنی ۱neutral · 95%
مشکل، دشواری یا موقعیتی ناخوشایند
مثالهای طبیعی
I have trouble understanding this question.
در فهمیدن این سؤال مشکل دارم.
He got in trouble for being late.
او بهخاطر دیر رسیدن به دردسر افتاد.
We had trouble connecting to the network.
برای اتصال به شبکه مشکل داشتیم.
نکتهٔ کاربردی
trouble در این عبارتهای رایج غیرقابلشمارش است.
ترکیبهای رایج
— در انجام کاری مشکل داشتن

