بهقدری ناعادلانه که با ابتداییترین معیارهای اخلاقی و انصاف ناسازگار باشد.
مثالهای طبیعی
The landlord demanded an unconscionable penalty for late payment.
صاحبخانه برای تأخیر در پرداخت، جریمهای بهشدت ناعادلانه مطالبه کرد.
Withholding essential treatment for profit is unconscionable.
خودداری از ارائهٔ درمانِ ضروری برای کسبِ سود، کاری خلافِ وجدان است.
The revised fees seemed even more unconscionable.
هزینههای اصلاحشده حتی بیانصافانهتر به نظر میرسیدند.
نکتهٔ کاربردی
بسیار شدیدتر از «دردسرساز» یا صرفاً «گران» است و محکومیتی اخلاقی را نسبت به بیعدالتیِ فاحش بیان میکند.
