بیهوش؛ در وضعیتی که شخص بیدار نیست و نمیتواند اتفاقهای اطراف را درک کند یا به آنها پاسخ دهد.
مثالهای طبیعی
The injured cyclist was unconscious when help arrived.
وقتی کمک رسید، دوچرخهسوار آسیبدیده بیهوش بود.
An unconscious person needs immediate medical attention.
فرد بیهوش به مراقبت پزشکی فوری نیاز دارد.
She remained unconscious for several hours.
او چند ساعت بیهوش ماند.
نکتهٔ کاربردی
برای این وضعیت از become یا fall unconscious استفاده میشود؛ آن را با خواب معمولی اشتباه نگیر.
