معنی ۱neutral · 87%
کنترل، متوقف یا مهار کردن آن ناممکن یا بسیار دشوار باشد
مثالهای طبیعی
Strong winds made the wildfire uncontrollable.
بادهای شدید آتشسوزی جنگل را مهارنشدنی کردند.
She burst into uncontrollable laughter during rehearsal.
او وسط تمرین ناگهان به خندهای مهارنشدنی افتاد.
His anger became uncontrollable after the argument.
خشم او پس از مشاجره از کنترل خارج شد.
نکتهٔ کاربردی
uncontrollable یعنی کنترل ناممکن یا بسیار دشوار است؛ uncontrolled ممکن است فقط یعنی در حال حاضر کسی آن را کنترل نمیکند.
