معنی ۱neutral · 90%
بنیادی و مهم، اما نه فوراً آشکار
مثالهای طبیعی
The underlying cause was a failure of communication.
علت زیربنایی، نقص در ارتباطات بود.
Researchers challenged the underlying assumptions of the model.
پژوهشگران فرضهای زیربنایی مدل را به چالش کشیدند.
The reform ignored the underlying economic problem.
اصلاحات، مشکل اقتصادیِ زیربنایی را نادیده گرفت.
نکتهٔ کاربردی
`underlying` به چیزی بنیادی اشاره میکند که زیرِ آنچه مستقیماً دیده یا بیان میشود قرار دارد.
